تبليغاتX
<- کلبه ای برای عاشقان -> body{color:black;line-height:150%;} .PoolButton{FONT: 11px Tahoma} .MailInput{FONT: 11px Tahoma} .MailBtn{FONT: 11px Tahoma} .SearchBox{FONT: 11px Tahoma} .SearchBTN{FONT: 11px Tahoma} #post{text-align:right;font-family:tahoma;font-size:9pt;} #custom{text-align:center;direction:rtl;font-size:9pt;color:#000;} پسر و دختر
پسر و دختر




گل بی رخ یار خوش نباشد                       بی باده بهار خوش نباشد

طرف چمن و طواف بستان                       بی لاله عزار خوش نباشد

رقصیدن سرو و حالت گل                         بی صوت هزار خوش نباشد

با یار شکر لب گل اندام                             بی بوس و کنار خوش نباشد

هر نقش که دست عقل بندد                    جز نقش نگار خوش نباشد



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:13  توسط منوچهر  | 



نام من عشق است ـ می شناسیدم ؟

  • نام من عشق است ـ می شناسیدم ؟
  • زخمی ام سراپا ـ می شناسیدم؟
  • با شما طی کرده ام راه درازی را ـ خسته ام ـ می شناسیدم ؟
  • این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم ـ من همان خورشید تابانم ـ می شناسیدم؟
  • این چنین بیگانه از من روی مگردانید ـ در کف فرهاد تیشه من نهادم ـ من شکستم بیستون را  من همان مهربان سال های دورم ـ رفته ام از یادتان ـ با که می شناسیدم ؟
  • نام من عشق است می شناسیدم ؟


  • + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:1  توسط منوچهر  | 



    چند نمونه از رباعیات ابوسعید

    وا فریادا ز عشق، وا فریادا
                              کارم به یکی طرفه نگار افتادا

    گر داد من شکسته دادا، دادا
                        ورنه، من و عشق؛ هر چه بادا بادا

                                     ******

    اندر طلب یار چو مردانه شدم
                             اول ز وجود خویش بیگانه شدم

    او علم نمی شنید، لب بر بستم
                            او عقل نمی خرید، دیوانه شدم

                             ********

    ما را نبود دلی که کار آید از او
                     جز ناله که هر دمی هزار آید از او

    چندان گریم که کوچه ها گل گردد
                          نی روید و ناله های زار آید از او



    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:57  توسط منوچهر  | 



    وقتی تو رفتی

    بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهایی که بی تو تکرار میشوند ومن در خلوت شبهای بی ستاره ام از به تو اندیشیدن عادتی ساخته ام دراز . به درازای آرزو هایی که برایت داشته ام وهنوز نمی دانم برق نگاه کدامین لیلی نی نی چشمان تورا خیره کردو تیشه کد امین فرهاد ریشه عشقمان را خشکاند.

    اما میدانم که:

                  چون مجنون تا ابد در بیابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند



    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:31  توسط منوچهر  | 



    عکس

            

     



    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:29  توسط منوچهر  | 



    دوازده پیام برای متولدین دوازده ماه سال:

    دوازده پیام برای متولدین دوازده ماه سال:

    (فقط پیام ماه تولد خود را بخوانید)

    --------------------------------------------

    برای فروردین: که به جهان بیاموزد عشق "معصومیت" است واز جهان بیاموزد که عشق "اعتماد" است.

     برای اردیبهشت: که به جهان بیاموزد عشق "صبر و تحمل" است واز جهان بیاموزد که عشق "بخشش وگذشت" است.

    برای خرداد: که به جهان بیاموزد عشق "آگاهی" است واز جهان بیاموزد که عشق "احساس" است.

    برای تیر: که به جهان بیاموزد عشق "فداکاری" است واز جهان بیاموزد که عشق "آزادی " است.

    برای مرداد: که به جهان بیاموزد عشق "شور و نشاط" است واز جهان بیاموزد که عشق "فروتنی" است.

    برای شهریور: که به جهان بیاموزد عشق "نیاز" است واز جهان بیاموزد که عشق "کمال" است.

    برای مهر: که به جهان بیاموزد عشق "زیبایی" است واز جهان بیاموزد که عشق "هماهنگی" است.

    برای آبان: که به جهان بیاموزد عشق "هیجان" است واز جهان بیاموزد که عشق "تسلیم شدن" است.

    برای آذر: که به جهان بیاموزد عشق "صمیمیت" است واز جهان بیاموزد که عشق "وفاداری" است.

    برای دی: که به جهان بیاموزد عشق "عقلانی" است واز جهان بیاموزد که عشق "از خود گذشتگی" است.

    برای بهمن: که به جهان بیاموزد عشق "اغماض" است واز جهان بیاموزد که عشق "یگانگی" است.

    برای اسفند: که به جهان بیاموزد عشق "رحم وشفقت" است واز جهان بیاموزد که عشق "همه چیز" است.

     

    منبع: وبلاگ روانشناسی



    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:14  توسط منوچهر  | 



    دل شکسته ... عشق و عاشقی

    پدرم گفت و می گويد

                               بزرگ شو

                                           و می شوم

    پدرم گفت و می گويد

                                 عاشقی زشت است

                                                 عاشق نشدم

                                 

    پدرم گفت و می گويد

                                آرام باش

                                          و می باشم

    پدرم گفت و می گويد

                               پرواز کن

                                            و می کنم

    پدرم گفت و می گويد

                             متحول گرد

                                         و می گردم

     اما

                پدرم نگفت و نمی گويد

                         دل شکسته ام را به که می توانم بسپارم

    آری به که میتوانم بسپارم



    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:7  توسط منوچهر  | 





     
    بیا ای ناجی قلبم
    بی تو قلب من شکسته
    این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
    ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
    با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
    عاشقم،عاشقترینم
    بگو که اینو میدونم
    حالا که از عشقت دیوونم
    بگو که با تو می مونم
    ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
    با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
    می خوام از دست تو گهواره بسازم
    سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
    می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
    با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
    تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
    بی تو من تنهای تنهام
    دل به خلوت تو بسته ام...


    باز هم مثل پارسال، مثل سال قبلش، مثل سال قبلترش و مثل خیلی سال های دیگه شمشیر بی شرم ابن ملجم مرادی بر سر اسطوره عدالت فرود آمد و اگر قرار باشه باز هم مثل سال های پیش ادامه پیدا کنه دو روز دیگه خاک خجل و شرمنده و روسیاه باید پیکر مرد مردان، شاه شاهان، امیر امیران رو تو خودش جا بده.
    باز هم مثل هرسال:
    سوخت لاله،مرد لیلی،خشک شد سرو سهی...
    چه صبری داری خدایا! چه صبری...
    بی اختیار سر هر دعایی به علی قسمت می دم!
    چه صبری داری خدایا! چه صبری...



    "چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
    بردند و به میزان عمل سنجیدند
    بیش از همه کس گناه ما بود ولیک
    ما را به محبت علی بخشیدند..."


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:5  توسط منوچهر  | 





     

     
    1. يك دختر مثل يك آدامس است ... جويدن طولاني هر آدامسي به جز بي مزه شدنش حاصلي ندارد .
       
    2. يك دختر مثل يك آدامس است ... هيج وقت آدامس نيم خورده كسي را به دهان نزاريد.
       
    3. يك دختر مثل يك آدامس است ... داشتن آدامسي كه نتواني بازش كني بانداشتنش فرقي ندارد .
       
    4. يك دختر مثل يك آدامس است ... آدامس زياد مانده ارزش جويدن ندارد .
       
    5. يك دختر مثل يك آدامس است ... هر از چندي به دندانهايتان فرصت استراحت هم بدهيد به هر حال
      آدامستان را مي توانيد عوض كنيد ولي دندانهايتان را نه .

       
    6. يك دختر مثل يك آدامس است ... به چشيدن طعم تنها " يك " آدامس اكتفا نكنيد. آدامسها در شكلها و
      , قيمتها و مزه هاي مختلف ساخته مي شوند .

       
    7. يك دختر مثل يك آدامس است ... فراموش نكنید كه پايان كار هر آدامسي سطل اشغال است . پس براي
      هيج آدامسي قيمت زيادي نپردازيد .

       
    8. يك دختر مثل يك آدامس است ... و ازدواج مثل قورت دادن آن ميماند .هيج احمقي آدامسش را قورت نمی دهد
       
    9. يك دختر مثل يك آدامس است ... داشتن يك بسته آدامس هميشه بهتر از داشتن فقط يك آدامس است .
       
    10. يك دختر مثل يك آدامس است ... حسرت آدامسي را كه دورش انداخته ايد را نخوريد . آدامس هاي خوشمزه تر
      هميشه پيدا مي شود.


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 18:4  توسط منوچهر  | 



    آره تو آدم مهمي هستي

    آره تو آدم مهمي هستي
    دوست دارم رازهايي را براي شما بگويم،
    خوب در مورد اين حرف ها فكر كنيد ، اگر اين چنين به جهان نگاه كنيد، همه چيز زيبا مي شود:
    - حداقل پنج نفر در اين دنيا تو را دوست دارند آنقدر كه حاضرند به خاطر تو بميرند.
    - حداقل پانزده نفر در اين دنيا تو را به دلايلي دوست دارند.
    - تنها دليلي كه ممكن است كسي از تو متنفر باشد اين است كه مي خواهد مثل تو باشد.
    - يك لبخند تو مي تواند براي هر كسي خوشبختي بياورد، حتي اگر او از تو خوشش نيايد.
    - هر شب كسي با فكر تو به خواي مي رود.
    - تو براي يك نفر يك دنيايي.
    - بدون تو شايد كسي نتواند به زندگي ادامه دهد.
    - تو فردي بخصوص و بي همتايي اما به روش خودت.
    - كسي كه حتي تو از وجودش بي خبري، تو را دوست دارد.
    - وقتي احساس مي كني دنيا به تو پشت كرده نگاه بينداز، بيشتر مانند اين است كه تو به دنيا پشت كرده اي.
    - وقتي فكر مي كني شانسي نداري به آنچه كه مي خواهي برسي ، به آن نخواهي رسيد، اما وقتي به خود ايمان داري دير يا زود به آن خواهي رسيد.
    - هميشه شكاياتي را كه به تو مي شود، به ياد داشته باش و كلمات زشت آن را فراموش كن.
    - هميشه احساسات را بيان كن به اين ترتيب ديگران از آن با خبر مي شوند.
    - اگر دوست خيلي خوبي داري زماني برايش بگذار تا دريابد كه چقدر برايت با ارزش است

    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:58  توسط منوچهر  | 





     
    آنها که به سر در طلب کعبه دویدند
    چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
    رفتند...
    رفتند در آن خانه که بینند خدا را
    بسیار بجستند خدا را و ندیدند
    چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
    ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
    کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
    آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند...


    خدایا،خدای من،عزیزم!
    تو اون لحظه های آخر هرچی که بهت اصرار کردم فقط و فقط یک روز دیگه بهم فرصت بدی تا شاید تو این یک روز بتونم محرم بشم بهم گوش نکردی.
    روم سیاهه خدایا! روم سیاهه!
    تلویزیون که رسما اعلام کرد عیده برای اولین سال غم دنیا نشست تو دلم!
    بغض کردم!
    هنوزم بغض دارم،بغض دنیا تو گلومه...
    منو ببخش...
    من لیاقت نداشتم محرمت بشم.
    هنوزم ندارم...
    یا ارحم الرحمین پناه بر تو...




    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:43  توسط منوچهر  | 



    قبرستان

    شهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم

     تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب

     شکسته وجودداره؟یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود

    جلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی

    میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله

    منو شکسته بود

    ازهردست بدی ازهمون دست میگیری



    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط منوچهر  | 



    The 300

     

    با سیصد چه کار کنیم؟

    امروز مصادف با نهم مارس 2007 و هجدهم اسفند 1385، نمايش عمومي فيلم سيصد The 300 آغاز مي‌شود. فيلمي كه اگرچه هنوز هيچ يك آن را نديديم ليك از تريلرها و تبليغهايش به روشني مشخص است كه نه فقط با اغراقهاي فراوان و دور از واقع تهيه شده كه به روشني خشايارشاه و به كل هخامنشيان و پارسيان را به سان قومي وحشي و غارتگر به تصوير كشيده است، چنانچه اگر ندانيد داستان اين فيلم درباره‌ي ايرانيان است، با مشاهده‌ي تصاوير و تبليغهاي فيلم، لشگر مهاجم را قبائلي بربر و آدمخوار فرض مي‌كنيد

    اصل اين ماجرا و دفاع سيصد و اندي نفره‌ي اسپارتي در برابر لشكر عظيم خشايارشاه به واقع اتفاق افتاده است؛ اگرچه نبايد دور از نظر داشت كه راويان اين ماجرا، همگي مورخان و شاعران و نويسندگان يوناني بوده‌اند و دور از نظر نيست كه چونان عادت هميشگي‌شان، در اعداد و اتفاقات تا سرحدات ممكن مبالغه كرده باشند كه يونانيان به كل، افسانه‌دوستند و افسانه‌پردازاني قابل. وليك اين كه در كجاي تاريخ، پارسياني را كه هميشه به عدالت‌گستري و دلرحمي شهره بودند، چنين بربر معرفي شده‌اند، بر من يكي كه پوشيده است!
    «تاريخ را برندگان مي‌نويسند» و برنده كسي است كه زور و زر دارد. زور و زر ايجاد كننده‌ي حق است و همه‌ي اينها دلايل جسارتي اينچنيني است. سازندگان اين فيلم نه تنها كمترين توجهي به تاريخ هخامنشي -حتي همان تاريخي كه مورخان خودشان نوشته‌اند- نداشته‌اند كه حتي بديهيات را نيز زير پا نهاده‌اند. ايرانيان از نژاد قفقازي هستند و سفيدپوست، رنگ پوست خشايارشاه و لشگريانش چگونه است؟ شرقيان و علي‌الخصوص ايرانيان -شايد به دلايل اقليمي- پيوسته لباسهاي كامل و بلند بر تن مي‌كرده‌اند، قياس كنيد با پوشش مهاجمان كه مدل وحشي شده‌ي لباس اسپارتي‌ها بدون شنل است! مردان پارسي تا آنجا كه من خوانده‌ام، نه فقط موي سر، كه سبيل و ريششان را بلند مي‌كردند و به خوبي مي‌آراستند، چنانچه در تمامي كتب، پارسيان به مشخصه‌ي ريش بلند و قباي پر چينشان از ديگر قبايل تميز داده مي‌شوند و حال اين چه سر و رويي است كه براي آنان ساختند! نزد پارسيان، كلاه پيوسته نشان تشخص بوده و تا همين نيم قرن پيش هم، بي‌كلاه در جمع ظاهر شدن نشانه‌ي شلختگي و بي‌دقتي بود، ولي تهيه‌كنندگان اين فيلم به سادگي «كشف كلاه!» كرده‌اند و... مواردي از اين دست آنقدر فراوان است كه با اندكي تحقيق، خود مقاله‌اي كامل و جامع خواهد شد و فراموش نكنيد كه هنوز هيچ كداممان فيلم را نديديم و تنها از چند تصوير توانستيم اين همه اشكال ساختاري درآوريم؛ ببينيد بعد از تماشاي فيلم، ايرادها و اشكالات به چند دفتر خواهد رسيد!

    داستان فیلم :

    داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازه‌های شهر را به روی لشگر ایران باز می‌کند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهنده‌ترين قسمت‌های 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشی‌ها و موجودات نفرت‌انگيز ارباب حقه‌ها يعنی «اورک‌ها». کسانی که جز کشتن نمی‌دانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غول‌های ابله داستان‌های هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوش‌تيپ و فداکار زمين‌گير می‌شوند

    ****

    صفحه اول سایت بمب گوگلی فیلم ۳۰۰

    300themovie 300 the movie

    300 the movie

    گوگل بمب چیه؟
    به زبون ساده: اگه تعداد زیادی لینک از صفحات مختلف به یک وبسایت خاص و با استفاده از یک عبارت خاص داده بشه، رده بندی اون سایت تو فهرست گوگل میاد بالا و اگه لینک ها به اندازه ی کافی زیاد باشه، حتی به رده ی اول میرسه

    ***

    یکی از بهترین راهها برای مقابله با این فیلم اینه :



    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:8  توسط منوچهر  | 



    نامه ای به خاتمی ... دنیای وارونه، وارونه

    سید جان سلام. خوبی؟ سر نمی زنی با وفا!
    می دونی چند وقته نیومدی پیش ما مثل قدیما بشینیم توی حیاط هندونه قاچ کنیم، گپ بزنیم و پشت سر اصلاح طلب ها غیب کنیم؟
    بهونه نیار، چطور می رسی این همه خارج و فرنگ بری، بعد نمی تونی یه سر به ما بزنی؟
    سید جان، همین اول نامه ای را با گلایه شروع کردم که بگویم اساساً در این نامه به میزان معتنابهی گله و شکایت دارم.
    سید من تازه فهمیدم که همه دردسرها زیر سر تو بوده. راست می گویم پس به من حق بده. سید تو که رفتی همه چیز ارزان شد.
    برنج مفت، روغن مفت، مخصوصاً تخم مرغ، مفت مفت. گوجه فرنگی را هم کیلویی پونزده زار می خریم از دم قسط.
    سید چرا؟ نه آخه چرا؟ خدا وکیلی چرا این همه سال جلوی پیشرفت ما رو گرفتی؟ جواب بده خب. هی من دیسک کمر دارم. هی من بحران درد گرفته ام که نشد حرف.
    مرد مومن ما در عرض یک سال و نیم الان به کشف داروی ایدز رسیده ایم. این درست است که تو هشت سال این همه فن آوری را توی پارکینگ خانه تان گذاشته بودی؟! فقط با آن شیرموز درست می کردی و آب هویج؟ استفاده شخصی از اموال عمومی؟! سید چه بگویم به تو آخر؟
    سید تو که رفتی وضع ورزش خوب شد. آلودگی هوا الان شایعه ای بیش نیست و ترافیک را مادر بزرگها به عنوان خاطرات قدیمی برای بچه ها تعریف می کنند. به جان خودم. سید! کسی نبو به تو بگوید آخه این چه کاریه؟!
    سید جان من خیلی از تو گلایه دارم. یعنی داشتم. تا همین دیشب داشتم. دیشب با همسر گرامی داشتیم تلوزیون تماشا می کردیم و یک آقایی (رقیم انتخاباتی تان) آمد گفت در خرداد 76 علیه من جو سازی شد.
    گفت من لیبرال بودم و به من گفتند طالبان. تلوزیون ما که پاناسونیک است خوب همه چیز را نشان می دهد و دیشب هم داشت نشان می داد.
    بعد گفت من به هر چیز بگویند الاقل نمی توانند بگویند بی عرضه. و تلوزینون ما اینها را نشان داد و من خجالت کشیدم و تلوزیون ما که پاناسونیک است اما هیچ خاجالت نکشید و نشان داد.
    راستش سید جان دلم تنگ غروب آسمون شد. دلم گرفت. گفتم چنته بخرم بخورم بلکه دلم باز شود. آدم با لوله بازکن چنته بمیرد انصافا اضیع تر از آن چیزی است که سعید امامی با آن مرد!
    سید، از وضع محل پرسیده بودی، جانم برایت بگوید که روبروی خانه ما را ساخته اند (7 طبقه) ماه اول سال متری 700 تومان بود. حالا متری یک میلیون و چهارصد هم نمی دهد. البته من بر سر این حرفم که از وقتی تو رفته ای همه چیز خوب شده اما ... بگذریم.
    بعد به ما گفتند مسکن امسال 15 درصد گران شده. من ریاضی ام خیلی خوب نیست سید جان، اما می دانم اگر هفتصد بوشد یک و چهارصد دیگر پانزده درصد نیست. فوق فوق اش  بشود هفتاد درصد!!!
    پانزده دردص نمی شود. بعد هم فهمیدیم که الان پانزده درصد گران شده اما در دوره ی تو بیست درصد. سید چرا این کارها را کردی آخر که الان من جلوی در و همسایه نتوانم سر بلند کنم؟
    سید این سوالات موهن آموزش و پرورش اگر در دولت تو مطرح می شد گمانم اصلا الان کسی را پیدا نمی کردم تا برایش نامه بنویسم. کلاً! !!
    سید بدت نیاد ناراحت نشوی. می دانم عصبی مزاج هستی. اما تو واقعا طنز خراب کنی. نه بیخود عصبانی نشو. راست می گویم. بعد از سالها طنز نوشتن می دنم که تو آدم طنز خراب کنی هستی. باورک کن این شخص تو هستی که طنز را از بیخ نابود می کنی! نمونه اش همین نامه ای که نزدیک عید دارم برایت می نویسم و نمداری کاغذش نه از باران بهاری است نه از شبنم برگ ها از چیست سید؟
    سید، رئیس جمهورها معمولا پتانسیل دارند. همه شان دارند. بعضی ها کمتر بعضی ها بیشتر. اما طنز نویس ها مقابل همه رئیس جمهورها به یک اندازه جرات طنز نوشتن ندارند! ما از تو بیشترین طنزها را نوشتیم و تو کمترین پتانسیل طنز را داشتی. دنیای وارونه ایست سید. این هم تقصیر تو بود.
    ما این همه با طنز تو را نقد کردیم بگذار دو دفته هم طرفت عشق کنیم! اتفاقی نمی افتد. ای جنبه دار! به قول مولانا «بابا با جنبه » !
    سید جان خاتمی، سید محمد خاتمی عزیز، اینها را گفتم که بگویم «حال ما خوب است اما تو باور نکن. » صبح تا حالا این نوار یک بند در ضبط صوت می خواند «ستارگان نهفتند در آسمان ابری / دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من » راستی یک جایش هم می خواند ـ رها، رها، رها، من »  ! جواب نامه یادت نرود عید شما مبارک !
    قربانت: ابراهیم رها

    جواب نامه آقای خاتمی:

    جناب آقای رها!
    طنز که در عرصه ادب و فرهنگ هر کشور از جمله کشور ما جایگاهی والا دارد  ( و البته می تواند داشته باشد) اگر در جای خود قرار گیرد و بنشیند می تواند در بیداری گری، به خود آوردن و انگیزه تحول یافتن معجزه کند. شما هنرمندی ولاقدر و طنازی زبر دستید که به توانایی و لطف کارتان غبطه می خورم. برایتان در همه حال و همه جا سلامتی و توفیق بیشتر آرزو می کنم.
    دوستدارتان
    سید محمد خاتمی

    منبع: مجله ی 40 چراغ



    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:48  توسط منوچهر  | 



    حکایت، عشق، موفقیت و ثروت

    زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
    آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
    غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
    زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
    برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
    زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
    زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
    دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
    زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
    اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!



    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 22:47  توسط منوچهر  | 




    منوی اصلی
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو مطالب
    آماده سازی قالب
    طراح قالب


    بايگاني
    بهمن 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    اسفند 1385


    پیوندها
    ایران
    هرچی دوست داشته باشی اینجا هست
    عشق
    اهنگ
    بروبکس رپر امارات
    وبلاگ پیام سلامی پرگو
    .:: قالب ساز ::.
    طراح قالب


    آخرین نوشته ها
    عشق يعني ...
    هفت عددی مقدس و اسرار آمیز
    23 قدم تا آرامش
    برای عشق ... | عاشقانه
    دوستت دارم

    نام من عشق است ـ می شناسیدم ؟
    چند نمونه از رباعیات ابوسعید
    وقتی تو رفتی
    عکس


    لوگوی دوستان